یادت هست ؟؟
من از شعر و غزل میگفتم .تو ازعشق و امید
من از رنج وتنهایی و در د تو فقط ازصبر و دعا
تو در این بهبوهه فانوس راهم شده ای
شبهایم همه تیره و تار و تو شدی ستاره هر شب من
خوب من
بغص من درگلو منتظر است تا با لرزش صدای تو بشکند شعله کشد
چشم من منتظر چشم تو و خیس انتظار
دل من زخمی عشق تو شد. اما من شادم چون که عاشقی را زخمها می سازند
دست من لبریز از خاطره شد .. پره از گذشت پردرد زمان
کاش میدانستی
که تو در رویا هر لحظه کنارم هستی
من زمزمه تنهایی را با یاد تو میشکنم با تو میرسم به اوج پرواز
به بلندای ایمان
به همه بودنها کاش میدانستی که دل من خالی نیست
پره از خواهش و تمنای بودن توست و ماندنت
و بازهم دلتنگی من به اندازه یک دریاست
و آمدنت شکستن فاصله هاست
و بودنت حس قشنگ زندگی
هر جا که باشی
یادتو در قلبم جاری است
2
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 8:42 قبل از ظهر توسط صلاح الدین
|
منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگيرم در چشمانت خيره شوم دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم ...
منتظر لحظه ای هستم که در کنارت بشينم سر رو شانه هايت بگذارم ...
از عشق تو ... از داشتن تو ... اشک شوق ريزم ...منتظر لحظه ای هستم ...
لحظه ای مقدس ... منتظر لحظه ی پيوند ... که تو را در اغوش گيرم ...
بوسه ای از سر عشق تقديم تو کنم ...
و با تمام وجودم عشقم و قلبم را به تو هديه کنم ...
اری من منتظرم ...
منتظر لحظه ای پاک و مقدس که به تو بگويم هستی ام ... هم نفسم ...
مونس شب های بی قراری ام ... من دوستت دارم ...
اری من عاشق توام ...
و عاشقانه تو را میپرستم ...
2
نوشته شده در شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 2:49 قبل از ظهر توسط صلاح الدین
|
من که می دانم شبی عمرم به پایان می رسد
نوبت خاموشی من سهل و آسان می رسد
من که می دانم که تا سرگرم بزم هستی ام
مرگ ویرانگر چه بیرحم و شتابان می رسد
پس چرا عاشق نباشم...
من که می دانم به دنیا اعتباری نیست،نیست
بین مرگ و آدمی قول و قراری نیست، نیست
من که می دانم عجل ناخوانده و بیدادگر
سرزده می آید و راه فراری نیست،نیست
پس چرا عاشق نباشم...
2
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 9:43 قبل از ظهر توسط صلاح الدین
|
ازم پرسيد منو بيشتر دوست داري يا زندگي تو؟ خوب منم راستش رو گفتم، گفنم زندگيمو! ازم نپرسيد چرا؛ گريه كرد و رفت اما نمي دونست كه اون خودش زندگيمه
2
نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 4:24 بعد از ظهر توسط صلاح الدین
|
چند نكته حكيمانه… 1.اگه اولش به فكر آخرش نباشي، آخرش به فكر اولش مي افتي. 2.لذتي كه در فراق هست، در وصال نيست! چون در فراق شوق وصال هست و در وصال بيم فراق! 3.آغاز كسي باش كه پايان تو باشد
2
نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 4:24 بعد از ظهر توسط صلاح الدین
|
ميگفت آدم بايد توي عاشقي مثل سيگار باشه! با اينكه مي دونه آخرش زير پا لهش ميكنن ولي تا آخرش به پاي آدم مي سوزه
2
نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 4:21 بعد از ظهر توسط صلاح الدین
|
اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري رد ميشي بر ميگرده نگات ميكنه، بدون براش مهمي اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري مي افتي برميگرده با عجله مياد به سمتت، بدون براش عزيزي اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري مي خندي برميگرده نگات ميكنه، بدون براش قشنگي اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري گريه ميكني باهات اشك ميريزه، بدون دوستت داره اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري با يكي ديگه حرف ميزني تركت ميكنه، بدون عاشقته
2
نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 4:21 بعد از ظهر توسط صلاح الدین
|
اون تويي… اوني كه صورتم رو نوازش ميكنه تويي... اوني كه شبها لپم رو قرمز ميكنه تويي... اوني كه صداش تا صبح تو گوشمه تويي... پشه آخر يه روز مي كشمت
2
نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 4:19 بعد از ظهر توسط صلاح الدین
|
بدترين درد اين نيست كه
عشقت بميره
بدترين درد اين نيست كه
به اوني كه دوستش داري نرسي
بدترين درد اين نيست كه
عشقت بهت نارو بزنه
بدترين درد اينه كه
عاشق يكي باشي و اون ندونه !!!!!!!!!
2
نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 10:5 قبل از ظهر توسط صلاح الدین
|
2
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مهر 1384ساعت 6:58 بعد از ظهر توسط صلاح الدین